تبليغاتX
سکوت سیما


سکوت سیما

در چهار دیواری دنیا عشق ابدیست


مهربانم ای عشق من ای بهانه ی بودنم

مرا ببخش اگر با عشقم عذابت دادم

وقتی دلم غروب می کند

به اسمان پر ستاره ات می نگرم

تا ارام شوم

می دانم شاید از این همه ناله خسته شوی

ولی چه کنم چیزی جز ناله در کوله بارم پیدا نیست

ببخش مرا اگر لحظه ای چشم بر هم گذاشتم وتو را ندیدم

ببخش خوبم

تصورجدایی از تو برایم سهل نیست


سخت است سخت تر از خوردن زهر


نمی دانم چطور عشقم را به تو بگویم


اری تو خود می دانی چون تنهاترینم


همیشه با نا امیدی از تو خواستم که دوستم بداری


چون گاهی حس کردم چیز دیگری در دلم جای تو را گرفته وتو را ناراحت

کرده

نا امید شدم چون فکر می کردم که دیگر مرا نمی خواهی

ولی اینگونه نبود تو هیچ وقت مرا فراموش نکردی


اری تو همیشه همان مهربانترینی


همان عشقی که حاضرم برای بودنش در قلبم بمیرم


همانی که حاضرم برای رسیدن به ان بسوزم


تاجایی که بالاخره حسش کنم


تو چون شمعی ومن پروانه ای بر بالای سرت می چرخم


هر لحظه می خواهم گرمای عشقت را حس کنم


انقدر تلاش می کنم تااینکه در گرمای وجودت بسوزم

نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 20:4 توسط سیمای تنها| |

سلام

نمیدونم چی بگم آخه خیلی ناراحتمالان رفتم به وبلاگ داداشیم که یهو این خبر

ناراحت کننده رو دیدمداداش میثم من متاسفانه حالش خیلی بد شده بردنش

بیمارستانوقتی دیدم همون جا اشکم سرازیر شداز همه شما دوستای عزیزم

میخوام تا براش دعا کنین

دعا کنین هر چه زود تر حالش خوب بشه و دوباره پیش ما برگرده.

خدایا خودت کمکش کنخدایا خودت کاری کن تا داداشی من حالش خوب بشه

خدایا خدایا خدایا فقط تویی که میتونی

 

نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 18:41 توسط سیمای تنها| |

نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 14:4 توسط سیمای تنها| |

در آخرين لحظه ديدار به

چشمانت نگاه كردم و

گفتم بدان آسمان قلبم

با تو يا بي تو بهاريست

همان لبخندي كه توان را

از من مي ربود بر لبانت

زينت بست.

و به آرامي از من فاصله

گرفتي بي هيچ كلامي.

من خاموش به تو نگاه مي كردم

و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت

نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه

آسمان بهاري يعني ابر

باران رعد وبرق و طوفان

ناگهاني

و اين جمله ،جمله اي

بود بدتر از هر خواهش

براي ماندن و تمنايي

بود براي با او بودن

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه...

خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني...

خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن

بگيري...

خيلي سخته که روز تولدت، همه بهت تبريک بگن،

جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي...

خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني،

بعد بفهمي دوست نداره...

خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي،

اما اون بگه : ديگه نمي خوامت

نمي خوام بگم دوستم داشته باش چون مي دونم دوستم نداري....

نمي خوام بگم عاشقتم چون مي دونم عاشق يکي ديگه اي.....

نمي خوام بگم براي من باش چون مي دونم سهم يکي ديگه اي....

نمي خوام بگم با من حرف بزن چون مي دونم با من حرفي واسه گفتن

نداري....

فقط ميگم ...منو ببخش...منو ببخش چون عاشقت شدم....

نمي بخشمت ....بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي ....

بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي ....

نمي بخشمت.... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... ..

بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي .....

نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي.....

بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي....

و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي.....

 

 

نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 12:16 توسط سیمای تنها| |

میگفت :

دلتنگ که میشوی زیبا تر میشوی

و میشود در چشمان گرگ و میشت

همه ی دنیا را ویران کرد و از نو ساخت

میگفت دلتنگ که میشوی

دنیا را میدهم تا تو کنارم باشی

زندگی ام را میدهم تا تو با همه دلتنگی ات

با همان چشمان نجیب و نگاه گر گرفته

به من زل بزنی و زندگی ام شوی

میگفت دلتنگ که میشوی

دست هایت را دوست دارم

که بیقرار روی شیار لبهات میلغزانیش

تا بیقراری لبهای کوچکت را پنهان کنی

میگفت دل تنگ که میشوی ...


و من نگاهش میکردم

با همان نگاه گرگ و میش

همان نگاه نجیب و مات

همان ......

او میگفت ......

اما هیچوقت ندانست دلیل ساده ی دلتنگی هایم شده

ندانست وقتی دلتنگ او میشوم

نگاهم گر میگیرد

لبهایم میلرزد

بدون او من چقدر تنهام

ندانست حتی وقتی کنارش هستم دلتنگ ترم ......

ندانست فقط او را میخواهد این چشمان در به در

این دستهای سرد

این لبهای لرزان

ندانست ...........

" امشب چقدر دلم برایت تنگ است

این را هم از صدایم نخواندی "

نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 13:11 توسط سیمای تنها| |

توی این شبای خط خطی ستاره های پاپتی
گم شدن و نیست توی راه فانوسک رفاقتی
به هر کی می خوای دل بدی دل می کنه به راحتی
دنبا چه آلوده شده به سم بی صداقتی
غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم
از دیدن نور ماه یه عمره بی نسیبیم
فرقی نداره بی تو بهارمون با پاییز
نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز
پاهای عشق و عاشقی تاول زده بگی نگی
انگار تموم زندگی گرفته بوی کهنگی
باید با دنیا کاری کرد بیشتر از اینها نشه بد
به پای عشق و عاشقی مرهم دلدادگی زد
غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم..
غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست
اینجا ولی آسمون باریدن هم بلد نیست
غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت
فدای برق ناز و چشمای قشنگت
غصه نخور مسافر تلخ هوای دوری
من که خودم می دونم که تو چقدر صبوری
غصه نخور مسافر بازم می یایم به زودی
ما رو بگــــو
چه کردی از وقتی که تو نبودی؟
نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 19:3 توسط سیمای تنها| |

سر انجام با دیدن نگاه تو آرام می شوم

چو آهوی گریخته ای رام می شوم

باور نمی کنی ؟ ای همه هستیم

که من دارم به جرم عشق تو بدنام می شوم

من بی تو پای چوبه ی دار غریبی ام

روزی هزار مرتبه اعدام می شوم

با چشم های خویش مرا آرام می کنی

باور نمی کنم که چنین خام می شوم

گفتی که تو هرگز عاشق خوبی نمی شوی

گفتم : قسم به عشق ! سر انجام می شوم

نوشته شده در جمعه 8 خرداد1388ساعت 15:50 توسط سیمای تنها| |

سلام...

از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم
یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم

با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم
گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم

تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی
تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی

آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی
دل سودا زده ام را به حبیبم دادی

بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی
داروی کشتن من یاد طبیبم دادی

ورنه اینقدر مَهم جور و جفا یاد نداشت
هیچ شیرین سر خونریزی فرهاد نداشت

حسن در بردن دل همره و همکار تو بود
غمزه دمساز تو و عشوه مددکار تو بود

وصل و هجران سبب گرمی بازار تو بود
راست گویم دل دیوانه گرفتار تو بود

گر تو ای عشق نه مشّاطه خوبان بودی
ترک آن ماه جفاپیشه چه آسان بودی

چون نکو می نگرم شمع تو، پروانه توئی
حرم و دیر توئی کعبه و بتخانه توئی

راز شیرینی این عالم افسانه توئی
لب دلدار توئی، طرّه جانان توئی

گرچه از چشم بتی بیدل و دینم ای عشق
هرچه بینم همه از چشم تو بینم ای عشق

گرچه ای عشق شکایت ز تو چندان دارم
که به عمری نتوانم همه را بشمارم

گرچه از نرگس او ساخته ای بیمارم
گرچه زان زلف گره ها زده ای در کارم

باز هم گرم از این آتش جانسوز توام
سرخوش از آه و غم و درد شب و روز توام

باز اگر بوی مئی هست ز میخانه تست
باز اگر آب حیاتی است به پیمانه تست

باز اگر راحت جانی بود افسانه تست
باز هم عقل کسی راست که دیوانه تست

شکوه بیجاست مرا کشتی و جانم دادی
آنچه از بخت طمع داشتم آنم دادی

خواهم ای عشق که میخانه دلها باشم
بی خبر از حرم و دیر و کلیسا باشم

گرچه زین بیشتر از دست تو رسوا باشم
بی تو یک لحظه نباشد که بدنیا باشم

بعد از این رحم مکن بر دل دیوانه من
بفرست آنچه غمت هست به غمخانه من

من ندیدم سخنی خوشتر از افسانه تو
عاقلان بیهده خندند بدیوانه تو

نقد جان گرچه بود قیمت پیمانه تو
آه از آندل که نشد مست ز میخانه تو

کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق
آندلی کز تو نلرزد بچه ارزد ای عشق

نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 19:54 توسط سیمای تنها| |


Design By : Night Skin